حتی زمانی که خودمان بریدیم و دوختیم...
الیور تویست-7
صبحگاه الیور با صدای لگد محکمی که به در دکان خورد بیدار شد. وقتی با عجله در را باز کرد با پسر بچه بزرگی روبرو شد که در حال تهدید او به کتک خوردن بود. پسرک خود را چنین معرفی کرد: "من آقای نوح کلیپول هستم و تو هم باید از من اطاعت کنی." نوح در یکی از موسسات خیریه بزرگ شده بود و سالها بود که بچه های محل او را دست می انداختند و به او لقب "بچه خیریه" داده بودند. حال که دست تصادف کودکی یتیم و بی کس سر راه او قرار داده بود فرصتی بود که نوح با یاداوری بی پدر و مادر بودن الیور به او کودک را مورد اهانت و آزار دائمی قرار دهد...
بعد از حدود یک ماه که از اقامت الیور در مغازه تابوت ساز می گذشت آقای سوربری همسرش را راضی کرد که چهره مغموم الیور برای شرکت در مراسم عزای کودکان بسیار مناسب است و اگر قدری بیشتر مراقب او باشند حتما در آتیه از وجودش نفع زیادی خواهند برد. به زودی فرصتی فراهم شد که تابوت ساز الیور را به رموز کسب و کار خود آگاه کند. آقای بمبل سفارش تابوتی برای زنی که در یکی از محله های فقیرنشین شهر مرده بود داد و تابوت ساز الیور را همراه خود به آن محل برد. همسر زنی که بر اثر گرسنگی و سرما تلف شده بود مردی لاغر و رنگ باخته با ریش و موهای سفید و چشمانی سرخ و خون گرفته بود و مادرش پیرزنی با چهره ای کریه که الیور از دیدنشان به وحشت افتاد. آنها حاضر شدند در قبال دریافت مقداری نان و لباس مخصوص عزا اجازه دفن جسد را بدهند. روز بعد الیور شاهد بود که آقای بمبل به همراه چهار نفر از کارمندان نوانخانه تابوت را به دوش کشیدند و بعد از انجام تشریفاتی نه چندان طولانی آن را به خاک سپردند.
در طی چند هفته...
ادامه دارد...
ولنتاین
عشق من روزت مبارک!
الیور تویست-6
شب اول الیور....
ادامه دارد...
فقیر ثروتمند
درویش گفت: "نه"
گفت: " خواهی که عقلت نبود و ده هزار درهم بود؟!"
گفت: "نه"
آن عارف گفت: " ای مسکین! به دو حرف تو را بیست هزار درهم حاصل است!
تو را چه جای شکایت است؟!"
الیور تویست-5
در طول یک هفته ای که ایور زندانی بود هر روز باید زیر تلمبه آب سر حیاط آب تنی می کرد. در این زمان ضربات عصای آقای بمبل مانع از سرماخوردگی او می شد. یک روز در میان هم او را به سالن نهار خوری می بردند و در حضور کودکان دیگر شلاق می زدند تا درس عبرتی باشد برای دیگران..
یک روز صبح آقای گمفیلد که بخاری پاک کن بود گزارش به "های استریت" افتاد. او که به فکر بدهی هایش بود با دیدن اعلان خوشحال شد. هیئت مدیره نوانخانه پس از مدتی بحث و گفتگو و یادآوری این نکته که آقای گمفیلد متهم است سابقا سه چهار بچه را در حین لوله پاک کنی نفله کرده است توانستند او را راضی کنند فقط سه پوند و ده شیلینگ بگیرد و الیور را به شاگردی ببرد.
سر و وضع الیور را مرتب کردند و برای تنظیم اسناد او را به محضر بردند. چهره مرعوب و هراسان کودک در حضور قاضی موجب شد که قاضی در لحظه آخر از امضای اسناد خودداری کند و چون نظر الیور را جویا شد او که ازچهره گمفیلد پیر و اخمو خیلی ترسیده بود با تضرع گفت حاضر است او را به همان اتاق تاریک برگردانند گرسنه نگه دارند کتکش بزنند ولی او را همراه آن پیرمرد نفرستند... به این ترتیب الیور مجددا به نوانخانه بازگردانده شد و صبح روز بعد همان اعلان قبلی به در نوانخانه نصب شد.
رسم عمومی خانواده های بزرگ این بود که وقتی موفق نمی شدند و هیچ امیدی هم نداشتند برای فرزند خود کار و کسبی پیدا کنند او را به سفر دریا می فرستادند. هیئت مدیره نیز تنها راه خلاصی از دست الیور را در این دیدند که او را همراه کشتی تجاری کوچکی رهسپار بندری ناسالم و بد آب و هوا کنند.
آقای بمبل...
ادامه دارد...
الیور تویست-4
اطاقی که بچه ها در آن غذا می خوردند تالاری بزرگ و سنگی بود که دیگ مسی بزرگی در انتهای آن قرار داشت. مردی به کمک دو زن آش را بین بچه ها تقسیم می کرد. به هر بچه فقط یک پیاله می دادند. در روزهای عید مختصری نان هم به این غذا اضافه می شد. بچه ها همواره گرسنه بودند.
الیور و دوستانش مدت سه ماه درد گرسنگی را تحمل کردند سرانجام یکی از بچه ها که نسبت به سنش قد بلندی داشت و به چنین گرسنگس سختی خو نگرفته بود به رفقایش گفت که اگر روزانه غذای اضافی به او نرسد طفلی را که در کنار او می خوابد و تصادفا کودک خردسال و ضعیفی بود خواهد خورد. این پسر چشمان گرسنه و وحشی داشت و بچه ها حرفش را باور کردند. برای تعیین فردی که پیش آشپز رفته غذای اضافی طلب کند قرعه کشیدند و قرعه به نام الیور افتاد.
همان شب.........
ادامه دارد...
عشق
عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی در نمی آید
چرا که عشق را عشق کافی است...
الیور تویست-3
خانم مان با بهت زدگی گفت: پس این اسم را برای او چطوری معین کردند؟
بازرس با غروری تمام گفت: این اسم را من برایش ساختم! ما برای بچه های عزیز خودمان به ترتیب حروف الفبا اسم درست می کنیم. چون این یکی به حرف "ت" رسید او را تویست نامیدم.
خانم مان گفت: شما واقعا شخص فاضل و ادیبی هستید.
بازرس که از این تعارف خوشش آمده بو ادامه داد: الیور سنش زیادتر از آن شده که دیگر اینجا بماند...هیئت مدیره تصمیم گرفته او را به نوانخانه منتقل سازد و من چنین ماموریتی دارم. او را نزد من بیاورید.
پس از شستشوی سریع الیور او را به خدمت آقای بمبل آوردند. بعد از تشریفات مختصری که نشان دهد الیور از ترک آن خانه خیلی متاسف است خانم مان چهره کودک را غرق بوسه کرد و قذری نان و کره برایش آورد البته از ترس اینکه مبادا هنگام ورود به نوانخانه قیافه اش خیلی گرسنه به چشم بخورد. الیور کلاه قهوه ای رنگ نوانخانه را بر سر نهاد و به همراه آقای بمبل از پرورشگاه بیرون آمد. همینکه در باغ پشت سر او بسته شد احساس غربت و بی کسی در قلب کودکانه او پدیدار شد.
طبق سیاست جدید هیئت مدیره....
ادامه دارد...
الیور تویست-2
هشتاد و پنج درصد از این کودکان بر اثر بی غذایی و سرماخوردگی بیمار می شدند یا بر اثر غفلت میان آتش می افتادند یا بر اثر حوادث دیگر از پا در می آمدند. گاه و بی گاه هیئتی برای بازرسی به پرورشگاه می رفتند ولی همواره روز قبل خبر عزیمت آنها به گوش پیرزن می رسید و زمانی که آنها وارد می شدند کودکان همگی تمیز و شسته رفته بودند!
الیور در آستانه نه سالگی....
ادامه دارد...
الیور تویست-1
با شنیدن این حرف جراح با محبتی که از او انتظار نمی رفت گفت: اوه!شما نباید درباره مرگ حرفی بزنید.
پرستار پیری که بر بالین زن حضور داشت سعی کرد زن جوان را با گفتن کلماتی تسکین دهد. طبیب نوزاد را در آغوش مادرش نهاد و زن پس از بوسه سردی که بر پیشانی بچه نهاد به لرزه درآمد و به پشت روی تخت افتاد و مرد. طبیب ضمن اینکه دستکشها را به دست می کرد و آماده رفتن می شد متفکرانه گفت: خانم پرستار اگر بچه گریه کرد لازم نیست دنبال من بفرستید. ممکن است داد و فریادش شما را ناراحت کند در اینصورت قدری شیر توی حلقش بریزید.
سپس درباره مادر بچه از پرستار سوال کرد. معلوم شد شب گذشته او را که با کفش های پاره در خیابان افتاده بود پیدا کرده اند و به دستور مدیر به نوانخانه آورده اند. طبیب دست چپ جسد را بلند کرد و در حالی که سرش را تکان می داد گفت: همان داستان قدیمی. هیچ انگشتر عروسی هم در دست ندارد...
بعد از رفتن پزشک پرستار پیر پیراهن مندرسی را به تن نوزاد کرد و به این ترتیب طفل در جایگاه اجتماعی ویژه خود قرار گرفت. پسری یتیم بی پناه موجودی سیه روز و گرسنه که از این پس باید در تمام دنیا توسری بخورد و تحقیر شود و هیچکس هرگز دست نوازش بر سرش نکشد. تا مدتها همه تردید داشتند این طفل زنده بماند و لزومی داشته باشد که برایش نامی برگزینند.
در طی هشت یا ده ماه.............
ادامه دارد...
داستان
خوشه های خشم(جان اشتاین بک)
جنگ و صلح(لئو تولستوی)
الیور تویست(چارلز دیکنز)
آرزوهای بزرگ(چارلز دیکنز)
بابالنگ دراز(جین وبستر)
پینوکیو(کارلو کلودی)
ساده و بی پیرایه
پس بنا را بگذار روی لبخند خوبی قشنگی
از دلت دور کن هرآنچه را که نمی خواهی ببینی
و باور کن!
باور کن هرآنچه را که می خواهی
بایستی در رویای دور از دسترس ببینی اش!
دریافت خواسته ها
فتح باغ
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هماغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدفهای پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند.
صداقت؟؟؟
به راحتی به هم دروغ می گوییم
ولی بزرگترین معیارمون
برای شروع دوستی صداقته!!!!!!!
ولی آنان را ببخش..
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند
ولی مهربان باش..
اگرشریف و درستکار باشی فریبت می دهند و پس از آن که به مطامع خود رسیدندرهایت می سازند
نیکیهای امروزت رافردا فراموش می کنند
ولی نیکوکار باش..
بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد.
و در نهایت میبینی که هرآنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم...
(کوروش کبیر)
که اگر سختی راه
به تو یک سیلی زد
یک امید قلبی
به تو گوید
که خدا هست هنوز........
دل پر ریخته ام وحشت کرد
وقتی آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا می پیچید
از تو می پرسیدم:
"به کجا باید رفت؟"
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از غربت تنهایی هاست
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن از ورطه هستی می داد
یک نفر دارد فریاد زنان می گوید:
"در قفس طوطی مرد
"و زبان سرخش
"سر سبزش را بر باد سپرد"
من که روزی فریادم بی تشویش
می توانست جهانی را آتش بزند
در شب گیسوی تو
گم شد از وحشت خویش
حمید مصدق
تیتراژ
پنجه مریم رسته در شکاف صخره ای این همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکوفی قطره قطره سپیده از سر صخره ها گرد آورده ام از گلبرگهای سرخ دستمالی بافته ام تا آفتاب هدیه کنم.
پی خوشبختی همش صبح تا شب دویدم من
حتی یک آشنا یک آشنا ندیدم من
بگو آخر این سفر می رسم کجا
تو منو تنها نذار ای خدا خدا....
شهر من آسمون آبی داره
روز روشن شب مهتابی داره
اگه رویای خیال شهر تو
بره دست از سر ما برداره
آسمون اینجا خاکستریه
قصه هاش قصه دیو و پریه
آدما وقتی واسه هم ندارن
اینجا معلوم نمیشه کی به کیه کی به کیه
در گزارشی مستند پدری قصد فروش دخترش را داشت...
باز تاریخ کثیف باز حراج زنان
-"آی ای مردم شهر کودکم را بخرید
این حراجی است بزرگ زیر قیمت ببرید
همگان جمع شوید دور نادانی من
مبلغی ثبت کنید روی زندانی من
دخترم خوشحال است اشکهایش بازی است
نگرانش نشوید او به کارم راضی است
ناله هایش پوچ است نغمه اش بی معناست
یک زمان می فهمد پول آزادی ماست
کودکم ارزان شد آی مردم بخرید
گرگها جمع شوید بره ام را بدرید"
باز هم برده فروش باز تکرار زمان
باز تاریخ کثیف باز حراج زنان
نغمه رضایی
آدمک
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست بخند
آدمک نغمه آواز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند
نغمه رضایی
معنای رنگها
قرمز:خوش قلب اما خودپرست
صورتی:مورد علاقه دیگران
آبی: نظم پشتکار تنهایی
ارغوانی: رنگ عارفها
قهوه ای: قابل اعتماد
خاکستری: احساس بی نیازی
پرتقالی: صداقت آری هوسبازی هرگز
سبز: کنجکاوی
فیروزه ای: اسرار آمیز و پندناپذیر
سیاه: خوش ذوقی و ظرافت طبع
فرشته بیکار!
هنگام ورود دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند باز می کنند و آنها را داخل جعبه می گذارند. مرد از فرشته پرسید شما چکار می کنید؟
فرشته در حالی که نامه ای را باز می کرد گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خدا را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت. باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آنها را به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شما چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است. ما الطاف و رحمت های خدا را برای بندگان به زمین می فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است. با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافی است بگویند:
خدایاشکر!
حتی نمی دونم اینجور مواقع باید با کی حرف بزنم و چه عکس العملی باید نشون بدم. اما خب دنیا همینه دیگه به قول یه دوست زندگی مثل یه شکلات تلخه باید بخوری و از این تلخی لذت ببری....
فقط میشه واسه ادمایی که تو ذهنمونن و نمی تونیم مستقیم باهاشون حرف بزنیم توی دلمون ارزوی خوشبختی کنیم............. منم واسه همه آدما آرزوی خوشبختی و روزای قشنگ دارم...
موضوع بحث!!
می خوام از این به بعد موضوع طرح کنیم و راجبش حرف بزنیم........
اولین موضوعمون اینه: بهترین فیلمی که دیدید چی بوده و چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه موضوع جالبی به ذهنتون رسید واسم بنویسید خیلی خیلی خوشحال میشم.
هدیه
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
فروغ فرخزاد
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر
زمین
همیشه
شبی بی ستاره ماند.
احمد شاملو
شکنجه پنهان سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از این که بگویند
ترانه ای بیهوده می خوانید.....
احمد شاملو
و عشقت پیروزی آدمی است
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریز از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کنند....