<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حالا می خوای چیکار کنی؟؟!!</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com</link>
<description>حالا می خوای چیکار کنی؟؟!!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 20 Feb 2013 15:19:09 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/34</link>
<description>زندگی هیچوقت اندازه تنمان نشد.. حتی زمانی که خودمان بریدیم و دوختیم...</description>
<pubDate>Wed, 20 Feb 2013 15:19:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>الیور تویست-7</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/33</link>
<description>شب اول الیور در میان وحشت و هراس خود را به دیوار مغازه که فضایش از بوی تابوت اشباع شده بود فشرد و آرزو کرد ای کاش این بستر تابوت او میشد تا می توانست در صحن کلیسا به خوابی آرام و ابدی فرو رود. صبحگاه الیور با صدای لگد محکمی که به در دکان خورد بیدار شد. وقتی با عجله در را باز کرد با پسر بچه بزرگی روبرو شد که در حال تهدید او به کتک خوردن بود. پسرک خود را چنین معرفی کرد: &quot;من آقای نوح کلیپول هستم و تو هم باید از من اطاعت کنی.&quot; نوح در یکی از موسسات خیریه بزرگ</description>
<pubDate>Fri, 15 Feb 2013 10:38:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/33</guid>
</item>
<item>
<title>ولنتاین</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/32</link>
<description>امروز روز سپاسگذاری از خداوند است زیرا که عشق را آفرید تا یادمان باشد کسی هست برای عاشق بودن که با تمام وجود به او بگوییم: عشق من روزت مبارک!</description>
<pubDate>Wed, 13 Feb 2013 11:05:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>الیور تویست-6</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/31</link>
<description>آقای بمبل مامور شد تحقیقاتی کند و ناخدا یا کشتیبانی پیدا کند که در جستجوی پادوی بی کس و کاری باشد. هنگامی که او به نوانخانه آمد تا نتایج بررسی های خود را به اطلاع هیئت مدیره برساند با آقای سوربری تابوت ساز محل مواجه شد. آقای سوربری مردی قدبلند و باریک اندام بود که لباسی سیاه و نخ نما به تن و جورابی وصله دار به پا داشت. با اینکه قیافه خنده رویی نداشت به طور کلی آدم شوخ طبعی بود. بعد از صحبت های نسبتا مفصلی که در باب کسب و کار تابوت ساز و مشتریان دائمی وی</description>
<pubDate>Tue, 05 Feb 2013 10:47:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>فقیر ثروتمند</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/30</link>
<description>فقیری در روزگار نامساعد پیش شخصی بنالید. آن شخص گفت: &quot;ای درویش! دوست داری تو را چشم نبود و ده هزار درهم در دستت بود؟!&quot; درویش گفت: &quot;نه&quot; گفت: &quot; خواهی که عقلت نبود و ده هزار درهم بود؟!&quot; گفت: &quot;نه &quot; آن عارف گفت: &quot; ای مسکین! به دو حرف تو را بیست هزار درهم حاصل است! تو را چه جای شکایت است؟!&quot;</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2013 09:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>الیور تویست-5</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/29</link>
<description>همان شب الیور که کودکی مفلوک و گرسنه بود به اصرار بچه ها بعد از شام به سوی آشپز رفت و تقاضای مقدار دیگری غذا کرد. این درخواست چنان غیر عادی و امری وحشتناک جلوه می کرد که آشپز رنگ از چهره باخت. به تصمیم هیئت مدیره الیور زندانی شد و چون کودکی سرکش به نظر می آمد روز بعد اعلانی به در بزرگ نوانخانه نصب شد مبنی بر اینکه به هر کس الیور را از آنجا ببرد ۵ پوند جایزه داده خواهد شد. در طول یک هفته ای که ایور زندانی بود هر روز باید زیر تلمبه آب سر حیاط آب تنی می کرد.</description>
<pubDate>Wed, 30 Jan 2013 09:46:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>الیور تویست-4</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/28</link>
<description>طبق سیاست جدید هیئت مدیره تمام فقرا و تهی دستان نوانخانه باید کار می کردند و روزانه از آش رقیقی که با قدری آرد جو و آب درست می شد تغذیه می شدند. هفته ای دو روز به آنها پیاز و روزهای یکشنبه همه مختصری گوشت می دادند... اطاقی که بچه ها در آن غذا می خوردند تالاری بزرگ و سنگی بود که دیگ مسی بزرگی در انتهای آن قرار داشت. مردی به کمک دو زن آش را بین بچه ها تقسیم می کرد. به هر بچه فقط یک پیاله می دادند. در روزهای عید مختصری نان هم به این غذا اضافه می شد.</description>
<pubDate>Mon, 28 Jan 2013 11:40:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>عشق</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/27</link>
<description>عشق هیچ نمی دهد الا خودش و هییچ نمی ستاند مگر از خودش عشق مالک هیچ نیست و در تملک کسی در نمی آید چرا که عشق را عشق کافی است...</description>
<pubDate>Sat, 19 Jan 2013 11:24:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>الیور تویست-3</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/26</link>
<description>الیور در آستانه نه سالگی طفلی رنگ پریده و لاغر کوتاه و حقیر بود. ولی طبیعت یا وراثت او را صاحب روحیه ای نیرومند کرده بود. آن روز آغاز نهمین سال زندگی او بود. همان روز او به همراه دو کودک دیگر پس از خوردن کتک مفصلی حبس شده بودند زیرا مرتکب این گناه بزرگ شده بودند که خیال می کردند گرسنه اند.در همان موقع بود که خانم مان به طور غیر منتظره متوجه شد بازرس بمبل قصد ورود به محوطه باغ را دارد از این رو به مستخدمه خود گفت زود الیور و آن دو بچه را بیرون بیاورد و تر و</description>
<pubDate>Sat, 19 Jan 2013 07:57:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>الیور تویست-2</title>
<link>https://angelland-p.blogfa.com/post/25</link>
<description>در طی هشت یا ده ماه اینده الیور دستخوش جریان منظمی از نیرنگ و حقه بازی بود. بچه به شیر احتیاج داشت. مسئولین نوانخانه از مقامات بالاتر خواستند چاره ای بیندیشند. آن گاه تصمیم بر این شد که الیور را به پرورشگاه یا به عبارتی شعبه ای از نوانخانه بفرستند. در آنجا بیست سی کودک بر خلاف قوانین نگهداری مستمندان به سرپرستی خانم کهنسالی به نام خانم مان روی هم وول می خوردند. گرچه این خانم بابت هر کودک هفته ای هفت پنس و نیم می گرفت که برای نگهداری بچه کاملا کفایت می کرد</description>
<pubDate>Fri, 18 Jan 2013 11:06:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>angelland-p</dc:creator>
<guid>angelland-p.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
</channel>
</rss>
